کاسهدزدهای غیرمتمدن!
هی ترامپ! تمدن ایران کهن را، در موزههای خود و شرکای غارتگرت، بین اشیای دزدیدهشده از این سرزمین میتوانی ببینی!
کاسهدزدهای عصرِ حجرِ ایرانیها!
کیفیت زندگی پارس قدیم را لابلای 10 هزار اثر نفیس ایرانی که به یغما بردهاید جستجو کن! سری بزن به موزههای نیویورک و بروکلین!
به آن فنجان نقرهای با نقش شکار در موزه کلیولند آمریکا خوب نگاه کن! قدمتش به هزار تا 1100 سال پیش از میلاد باز میگردد!
بشقاب شکار بهرام موزه متروپولیتن را ببین! ایرانیها از قدیمالایام شکارچی بودند نه شکار! امروز نیز، نام خامنهای کبیر است که خواب را از چشمان ناپاکتان ربوده است!
این مملکت چند هزار سال قدمت دارد؛ و چون توی دویستواندی ساله که لانهات در زمین غصبی بناشده، در اندازهای نیستی که بخواهی از گذشتهی ما سخنی به زبان بیاوری!
اما… ما قادریم شما را به دورانی نه چندان دور ببریم که اجدادت برای آبخوردن، سر در کاکتوسهای بیابان میکردند!
#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
شور بالای پائینِ شهر!
شور و هیجان غیرقابل وصفی که در این نقطه از شهر وجود دارد، اکثر شبها ما را افطار خورده نخورده، از بلوار الغدیر کشانکشان میآورد به سمت میدان توحید.
نظر منِ شهرستانی را بخواهی، این مکانِ به اصطلاح پائینِ شهر، حالوهوایش تومنی صنار با خیلی طبقات فوقانی فرق دارد… البته که خدا به همهشان خیر دهد؛ همه پای کار انقلابند و ماجور انشاءالله؛ اما چه کنم، جنس میدانتوحیدی، تار و پودش خودمانی و خاکی است! خودِ خودِ خودش است. همان جنبوجوش خرید عید و داغی بازار را میشود در بین جماعت پای کار انقلاب دید که اینبار وسط معرکه خرجش میکنند! همانها که این ایام، شب و روزشان به هم دوخته شده و به اصطلاح از روزمرگی و کار و زندگی، افتادهاند وسط دامن انقلاب… بیاغراق، حتی “بزن که خوب میزنی"هایش هم خیلی خوب میزند! محکم و نقطهزن، در دل دشمن!
شوخی که نیست؛ حرف، حرف وطن است؛ هستی، خاک! وسط این هیاهو مگر میشود به فکر رنگ رُبان سبزهی عید و چند و چون سفرهی هفتسین بود، اما آن دم که به حریم مادرِ وطن تعرضی شده، شانه بالا انداخت و بیغم و بیاعتنا به رگِ گردن، کناری خزید و آسایشی فردی خرید؟!
شاید قیمت بعضی اجناس اینجا ارزان باشد؛ اما بهای شرف و غیرت گران است! نه خرید میشود، نه فروش! این، رجزی باشد به یادگار، به وقت پیکار، از منِ هفتپشت غریبه برای این مردم پایِ کار!
همانقدر که گلکاریهای معابر اینجا با آن بالاها فرق دارد و تفاوت از زمین تا آسمان است، گلکاشتنهای این چند روز مردم این منطقه وسط معرکه، در میادین اصلی شهر نیز کلی توفیر دارد!
کاش این نورهای اللهاکبری که از این جماعت به آسمان میرود، همچو شبتابهای تابستانی وسط بتههای گلسرخ برایمان نمایان میشد و با دیدنش دوچندان ذوق میکردیم… هرچند که در نبود قائدمان باران بهاریم؛ اما این باران از کوهی سرایز میشود که استوار ایستاده!
وَأَلْقَىٰ فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِکُمْ (نحل: 15)و نیز کوههای بزرگ را در زمین بنهاد تا زمین شما را به لرزه و اضطراب نیافکند.
با هر قدم در بین این جمعیت -که وصف عظیم هم برایش اقل است- واژه به واژهی کلام امام شهیدمان دربارهشان برایم زنده میشود و زیر لب صدقالله گویان حظّش را میبرم:
“در قم مناطق محرومی هستند با جمعیت زیاد، آن هم با مردمی عاشق و مشتاق انقلاب. همین منطقهی نیروگاه که گفتند، با همهی محرومیتهائی که دارد، مردم آنجا جزو مشتاقترین و علاقهمندترین مردم در جهت انقلاب و در جهت آرمانهای انقلابند؛ این را ما اطلاع داریم. (بیانات در دیدار مسئولان اجرائی استان قم، 1389/08/05)
اولین باری است که لحظهی سال تحویل، ایستاده گوشهی خیابان، بیاعتنا به عکسالعمل دیگران -چه موافق و چه مخالف- پرچم تکان میدهم و قرآن به دست یا مقلبالقلوب میخوانم. خدایا تو شاهدی که خوشترین احوالات عمرم را در بین جماعتی از امت واحده در کف خیابان سپری کردم و در آخرت، به مثقال و ذرهی خیر آن امیدوارم.
#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
#عکس_تولیدی

اسفندی که برایمان دود شد!
آقاجان! آخرین سخن با شما؟! نه، هرگز…
ما وعدهی حیات ابدی شهدا را در قرآن داریم… رهبر ما تا ابد زنده است. رضوان خدا بر شما ای “مد ظله العالی"! سایهتان تا ابد بر سر ماست ای شهیدِ شاهد!
یا مولای! عَلَى الدُّنْیَا بَعْدَکَ الْعَفَا
بعد از شما خاک بر سر دنیا…
دلمان تنگ است؛
برای نیمههای اسفند و کاشت نهالها… آری، برای همان آقایی که سیوهفت سال کارش هرس و غرس درخت انقلاب بود! نگذاشت تبری بر تنهی آن، آفتی بر شاخ و برگ آن، مفتخوری زیر سایهی آن، رهگذری خائن نزدیک آن بنشیند و شیرهی جانش بمکد!
روزهای آخر اسفند در گیر و دار خانهتکانی، در ذهنمان میچرخید که سال جدید قرار است چه نام بگیرد؟! شور پیام تبریک عیدانهتان برایمان همچو اسکناس متبرک لای قرآن شعفی داشت که نگو.
دلمان قنج میرفت وقتی شما نائب امام زمان را در کنار ترمه یزد و گلدان میناکاری اصفهان و قاب خاتم عکس امام، با آن قبای پارچهی بروجرد میدیدیم ای ایرانی متعصب!
فرمانده! شما حتی به خودکار در دستت هم تعصب پارسی داشتی و برای نوشتن، مدد از اجنبی نمیگرفتی و باج به آنها نمیدادی!
کدام قوم چون شمایی را دارد؛ رهبری که با دست چپ مینوشت؛ اما راست مینوشت!
آقای مشهدی ما، سفر عیدانهی مشهد را جلو انداختید؟! اینک حتما در محضر سلطان روزی میخورید.
اردیبهشتها، منتظر حضور حکیم فرزانهمان در نمایشگاه کتاب بودیم… چه کتابهایی که آرزو به دل ماندند برای چند خط تغریض شما!
ای شیرینترین دوبیتیِ عصر ما! ببین که در آستانهی نیمهی ماه رمضانالمبارک، شاعران هرچه را که از دلهای محزونشان برآمد بر زبان جاری کردند؛ اما اینبار در فراق، حماسه، شور وطنپرستی!
نمیدانم سخنرانیهای آرشیوی حسینیهی امام یارای تسلی دارد یا نه، ما به شما عادت کرده بودیم آقای ما؛ با مناسبت و بیمناسبت…
اینک بگو چه کنیم!
بغض کهنه سربازان امام در فراغ ایشان را دیده بودیم؛ اما بعد از سالها امروز که ما ماندیم و قابی از عکستان، تازه بند بند وجودمان آن غم را درک میکند!
وارد کانال Khamenei.ir که میشوم حس دختری را دارم که بعد از رفتن پدر، پایش برای آمدن به خانهپدری میلرزد…
آقاجان، در صف تجمعات شبانه برایمان اسفند دود میکنند؛ اما… مگر نمیدانند که روز شنبه، اسفندمان برای همیشه دود شد!
اما شیربچههایتان… آرام ننشستهاند… با وعدههای صادقشان، حال و روز منطقه و استکبار جهان را به وعید تبدیل کردهاند. انتقام سخت در پیش است!
قسم به چفیهای که بعد از سالها رجزخوانی و هماوردی بر دوشتان، سر آخر، با پاکترین خون عالم غسل شهادت داد، انتقامت را میگیریم.
آقای شهیدمان! قلبمان از رفتن شما شرحهشرحه است؛ اما پیشانی به انتظار نشسته بود که با تعیین امام و رهبر بعدی سر بر سجده گذارد و کمی آرام بگیرد… که محقق شد… الحمدلله.
سفرت سلامت عزیز ملت.
دختر طلبهات سونیا سجادی
#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
#عکس_تولیدی

کنیزی بخر، و آن را ببخش!
ورودی ضریح
پرده را با اذن کنار میزنی
و سر خم میکنی
نه برای راحتی عبور
بل که از عظمت شیر بیشهی بنیهاشم!
عِطر حرم حضرتی، در مشام میپیچد؛ و هنوز جرات سر بالا کردن در مقابل سردار سپاه حسین را نداری!
دست ادب بر سینه گذاشتن در محضر علمدار بیدست، تو را یکراست میبرد به اصل ماجرا!
ایستادن، توان میخواهد در مقابل مردی که ناجوانمردانه بر زمین انداختنش! مهمان میشوم در کنار زنی عربزبان؛ یک دل سیر روضه میخواند و مثقال مثقال اشک در چِلتاس اعمال جمع میکند! سوز دارد و تَر میکند روضههایش، گِل جان این تُرکزبان را… .
چشم میگردانم به سوی زائرانی که هرکدام در کنجی، سفرهی دل پهن کردهاند و مثل نقل و نبات عریضهای را شفاها حواله میکنند به داخل ضریح! برسد به دست بابالحوائج!
آنطرفتر، طفلی در آغوش مادر در حال سیراب شدن است! کاش رباب امروز میهمان حرم نباشد!
خنکای سنگفرشها جگر میسوزاند… گوشه به گوشهی این حرم، حنجره دارد و روضهی تاسوعا میخواند!
عقربههای ساعت همچو بلال اوج میگیرند و نزدیکی صلوه ظهر را فریاد میزنند. در میان مُهرهایی که عرق بندگیِ هزاران پیشانی بر آنها نقش بسته، به دنبال یک «تربةالحسین» میگردم. ته جعبه، یک مُهرِ پیشانی شکسته، که «حاء و سیناش» هر کدام یک طرف افتادهاند، برایم میشود روضهخوان گودالِ ظهر عاشورا! اشک، بوی تربت را بلند میکند و زبانهی آتش دل را میخواباند.
«یابن امیرالمومنین گویان» قدم بر میدارم به سمت ضریح برادری باوفا… «پسر زهرا» میخوانمش و نزدیکتر میشوم… یاد و نام امالبنین طهارتی بر کام میبخشد و جسارتی بر گام… بار سنگین دل سبک میشود؛ پنجهی التماس در پنجرههای مشبک ضریح گره میخورد و گرههای کورِ دل، دانه دانه شِفا مییابند… اصلا تو مگر نماز بارانی که یادت، بر چشمبرهمزدنی ما را میگریاند! یا کاشفالکرب! آبرویی در وجه ندارم، بحق اخیک الحسین، این کنیز را بخر و ببخش… ببخش بر مادرت، ببخش بر خواهرت… کنیز عقیله شدن، عاقلانهترین خواست است و عاشقانهترین تمنا… مگر عارفانهتر ازین هم سلوکی هست؟! ما را بخر و ببخش ای پسرِ امیرِ مومنان!
به یاد کاروان الیالحبیب
تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت

امروز در حال خواندن اخبار کانال حوزه علمیه خواهران بودم که چشمانم به این خبر دوخته شد!
برایم عجیب آمد که علت گرایش پایگاه خبری و رسانهای حوزههای علمیه خواهران به این خبر چه بوده! «برای نخستینبار در استان اصفهان، زنانی با لباس فرم زرد و آبی، نه پشت میزهای دفتری که در دل عملیات روزمرهی توزیع مرسولات پستی حضور دارند» در حوزهی زنان آیا دستآورد خاصی محسوب میشود؟!
بنا ندارم دربارهی ادبیات این دست خبرها که حضور زنها در مشاغلی که به تعبیر خودشان کمتر زنانه میدانند و آن را گره میزنند به اثبات توانمندیهای این قشر صحبتی کنم و چیزی بنویسم. حتی به ادبیات فمنیستی این قبیل خبرها و نوشتارها هم کاری ندارم. گریزی هم نمیزنم به نشستها و گردهمآییها و فصلنامهها و محتوای مرتبط با حوزهی زن و خانواده و کتابهایی که هر ترم تدریسشان میکنیم و عزت زن مسلمان را چیز دیگری میدانیم و میگوییم.
فقط یک سوال: ارتباط این دست خبرها با حوزهی علمیه خواهران که رسالتش مشخص است چیست؟!
#به_قلم_خودم
